



با سپاس فراوان ، از مدیریت ویب سایت وزین رسانۀ نور ، آقای نورالدین نظامی که این چکامه را با سلیقۀ خاصی ، بسیار زیبا داخل چوکات آورده اند ، از اینکه بدون اجازه آنرا کاپی کرده ام ، از جناب شان معذرت می خواهم .
لطیف کریمی استالفی
عزیزان ارجمند
شما این داستان را تا اینجا مرور کرده اید .
لحظاتی نگذشته بود که یکنفر پولیس وارد اتاق شد ، بزبان روسی چیز چیز هایی گفت که من اصلاً نفهمیدم ، جیبهایم را تلاشی کرد چیزی پیدا کرده نتوانست ، با هدیهء چند مشت ولگد ، در پنچره را باز، با اظهار این جمله ( ایدی نه خوی ) که هرگز این جمله را فراموش نخواهم کرد ، مرا نیز آزاد نمود
اینک بقیۀ داستان از ماموریت پولیس که خارج شدم، نمی دانستم کجا بروم، راه را بلد نبودم، چند قدمی پیش رفته بدل گفتم، شاید یکی پیدا شود که مرا راهنمایی کند، تخمین پنجصد متر پیش رفته بودم، موتر گزمهء پولیس توقفم داد، باز هم نسبت نداشتن پاسپورت سوار موتر شان کردند، من از زبان روسی یگانه کلمه ای که یاد گرفته بودم، (اسپسیبه) بود،هنگامیکه به چوکی موتر نشستم، گفتم اسپسیبه، یعنی تشکر،آنها خندیدند، وبهمان ماموریت اولی آوردند، همینکه نوکریوال مرا دید گفت: بگذارید برود،چند لحظه قبل او را رها کرده ایم، اما من با جرائت تر از گذشته به آنها بزبان انگلیسی حالی کردم، که راه را بلد نیستم، لطفاً مرا به این آدرس ببرید،خدا خیر شان دهد، تا پشت منزل مرا رسانیدند .در طول مدتی که نبودم، بچه ها وخانمم خیلی ناراحت بودند، همینکه وارد منزل شدم، همه اشک خوشی ریختند، واز رفتن ببازار مطلقاً منع کردند.
ادامه مطلب
نويد به فرهنگ دوستان
شماره دوازهم بانو از چاپ برآمد
دوازدهمين شمارهء مجلهء فرهنگی و اجتماعی زنان افغانستان دراروپا با قطع و وصحافت مرغوب ومحتوای غنی از چاپ برآمد.
اين مجله که ربعوار انتشار می يابد اينک با نشر شماره دوازهم خويش که در حقيقت آخرين شماره سال 2009 ميباشد وارد پنجمين سال نشراتی خويش گرديد.
فصلنامهء بانو ارگان نشراتی انجمن همبسته گی با مهاجران افغانستان در اروپا ميباشد که از کشور اتريش انتشار مييابد.
ادامه مطلب
ازکی بنالم
با کی بنالم
از خدا ، از آسمان ، از روزگـار
از زمین ، از ابر، از گیسوی یار
تا هنوزهم
ریشــه ی جنــگ در نـمـوست
تا هنوزهم خون انسان درسبوست
تا هنوز هم
بُغــض غـم هــا در گلـوســت
شکوه کردم با خدا
ازغـم انـدوه خود
ابر و باد و صاعقه خشمگین شد
باغچه ها از خون من رنگین شد
دوست ودشمن برگرفت شمشیرناب
کلبـه ی خـاکی من را کرد خـراب
تا قدم برجاده ماندند
شهربیجانی گـرفت
کوچه کوچه رنگ مرجانی گرفت
تو بگو
از کی بنا لم
با کی بنالم
گوش آدم هـا کـر اسـت
ریشه ی پایان سر است
از کجا آغازکنم
وای که صحرا ساختند
سایـه هـایی سـرد مـن
نیـست پایـان درد من
از کی بنالم
با کی بنالم
از فرنگی
یا زپیرمعنوی
ازطلاب مدرسه یا مولوی
هر دو شلاقم زدند
آشیــانم سـوختنــد
وعده دادند دوزخم
اما بخود اندوختـند
شهرمن پُرشد زآدم
آدمیـت مـرده است
عاقلان پژمرده است
یا ربا !
دوزخ از بهر کی است
در بهشت من چی است
زانکه خوف از دوزخ و
امُیــد مـا را از بهشت
هردوراعمامه داران برگرفت
گــر رونـد عــمامـه داران ،
خــونـخـواران دربهشـت .
حــق دارم شـکوه کردن
از خدا ، از آسمان ، از روزگار
از زمین ، از ابر ، ازگیسوی یار
عزیزان گرامی !
به نسبت شهادت نابهنگام برادر جوانم واسع جان کریمی در کشور ایران ، چند روزی متأسفانه نتوانستم به پیام های دوستان پاسخ بدهم ، امروز از کشور ایران بازگشت نمودم . ضمن ادای احترام به همه عزیزانیکه در ینمدت از ما یادی نموده اند ، خاطر نشان میسازم که روز شنبه تاریخی ۳ / ۱۰ / ۲۰۰۹ از ساعت ۲ بعد از ظهر الی ساعت ۴ بعد از ظهر مراسم فاتحه خوانی را در مسجد افغانهای مقیم شهر گراز برگزار میداریم .
ضمناً خدمت دوستان بعرض برسانم که ، ماجرای این مرگ تراژید را ، با قتلهای فجیعانۀ دیگر هموطنان ما که روزانه در جمهوری اسلامی ایران اتفاق می افتد ، با جزئیات بیشتر ی خدمت تان خواهم نوشت . بااحترام
لطیف کریمی استالفی
دلم میخواست : مرگ را ، از دامن امید ها ، کوتاه میکردند !
درین دنیای بی آغاز و بی پایان
درین صحرا ، که جز گردو غبار از ما نمی ماند
خدا ، زین تلخکامی های بی هنگام بس میکرد !
نمی گویم پرستوی زمان را در قفس میکرد !
نمی گویم به هر کس بخت و عمر جاودان میداد ؛
نمی گویم به هرکس عیش و نوش رایگان میداد ؛
همین ده روز هستی را امان می داد !
دلش را نالۀ تلخ سیه روزان تکان می داد ! .
مشیری
شاعر کم حوصله .
شاعر مهمل گویی شعری سرود و برای رفیقش خواند ، رفقیش گفت : بسیار بیمزه و نا زبیا ساخته ای ! .
شاعر بخشم آمد و شروع کرد به دشنام ، رزیل ، اوباش . تو از شعر و شاعری چه میدانی !.
رفیقش رو بطرف شاعر کرد و گفت : الحق ، نثرت بمراتب بهتر از شعرت بود ؟!
ادامه مطلب
دوستان ارجمند
شما این داستان واقعی را تا این قسمت مطالعه کرده اید (خدایا نشود که ما را برادر افغانی ما فریب داده باشد . اینک بقیۀ داستان
همینکه ما پیاده شدیم ، بوس به عقب برگشت ، ویکنفر پیشاپیش ما شروع به راه پیمودن نمود ، وگفت :«سمنوی» یعنی بامن ، من از یکتن تاجکی پرسیدم ، درین بیراهه ما کجا میرویم ؟ او سرش را به گوشم نزدیک ساخت وگفت: آهسته گپ بزن ، به اشارهء دست برایم نشان داد ، تا آن بُرجیکه سفید معلوم می شود ، پیاده می رویم ، چون در وسط جاده « ملیتسه» یعنی پولیس باز رسی است ، اگر ما رادستگیر نمایند زندانی می کنند، بهتر است پیاده برویم ، متوجه باشید سرو صدایی از خود بلند نکنید، من و خانمم بچه ها را به شانه انداخته به عقب راهنما براه افتادیم.
ادامه مطلب
راهگشا ، رهگذر را که از نعمت بینایی الله محروم بود ، به کارگاه نجاری برد ، تا وسایلی را بردارد که می بُرد می شکند و سوراخ می کند ، ایکاش چشم میداشت تا می دید ، میخی هم است که پیوند می دهد .
نه من زدشمن و شبهای تار می ترســم
زمانه گشته بدل ، من ز یار می ترسم
نه از سیاهی لشکر ، نه از دروغ شفـق
ولـی ، زتـله ی بـی انـتظار می ترسـم
ز بوی یار قـدیم تـازه می شود مشــام
ز یارعصری نقش و نگار می ترسـم
ز بس خنـجر پُشت و وفای کـذب دیـدم
که شهد یار شود زهرمار می ترسم
عـدو چو تیر زند می شود علاج ولی
زدوست مارصفتان بیشمار می ترسم
کریمیا چه کنی ، راز دل کی را گویی
زمان عرعرو سُرناست زجارمی ترسم
نوشته :لطیف کریمی استالفی
شامگاه هشتم اگُست 2009 شاعر زنان جوان افغانستانی ، در شهر باستانی ویانا پایتخت کشور اتریش دور هم آمده ، شب پُر خاطره و دلپذیری را با حضور داشت استاد بزرگوار « ناظمی » و جمعیت کثیری از اهل قلم و فرهنگیان فرهیختۀ کشور مان با سرودن اشعار دلنشین ، پُشت سر گذشتاندند .
یگانه انگیزه ی که مرا وادار به ارزیابی سروده ها و نوشتن این مقاله می سازد اینست که : در طول هزار سال ادبیات پُر بار زبان فارسی خراسان زمین ، بنابر اندیشه های پوچ و خرافاتی زن ستیزانۀ حاکم بر جامعۀ ما ، تنها چند شاعره زن در کنار شاعران مرد خود نمایی کرده اند .
ادامه مطلب
تل سیاه
خـانه و کـوچه و بـازار جـهان تنـگ شــده است
روزگار برمن و بر پیر و جوان تنگ شده است
مـن از آن دشمـن دیــریـنــه نـرنــجم هــر گـز
خانه ی دوست زیک لقـمۀ نان تنگ شـده است
سائلـیم بر در هـر نـا کس و کس حـلقـه زنـیـم
راه درویش درین پارس سگان تنگ شده است
در تــل سیـاه و سفـیـد سنگ شـدیـم بـیـچـاره
بکجـا شکوه بـریـم راه فغان تـنگ شـده است
یارب این تـنگ نظری ها تن و جانم فرسـود
به کی گویم غم دل را ، زبان تنگ شده است
های
«کریمی » زهیا هـوی هیولا تو مـترسگـُذری است اگرامن وامـان تـنگ شــده است
کریمی استالفی
«علم چون بر دل زند ، یاری شود
علم چون بر تن زند ماری شود ».
نوشته : لطیف کریمی استالفی .
آخرین نیرنگ سیاسی یکی از بازماندگان حضرات شوربازاری ، که تمام کارنامه های سیاه شان زیر نقاب دین ثبت سینۀ تاریخ است ، استخارۀ جناب صبغت الله مجددی بود ، که بخاطر بقای کرزی ، یکسره خط بطلان روی عقلانیت آدمها ، با استفاده ازهمان شمشیر های زنگ زدۀ ارتجاعی روحانیت ، بنام استخاره ، دعا نویسی ، پُف و چُف کشید ، و مردم دنیا را به تعجب واداشت .
فرعون هم برای بعیت گرفتن از مردم ، از ساحران دینی استفاده میکرد ، این جادوگران مذهبی ابزاری بدست فرعون بودند ، که توسط آنها مردم را فریب وعقل آنها را می گرفتند ، عوام الناس باور میکرد که فرعون واقعاً یک قدرت لایزالی و فائقه است ، مرگ ، زندگی و جریان دریای نیل از قدرت اوست .
ادامه مطلب
چشمت بود گواه که به خود می کشانی ام
ازشــربـت دو بـرگ لـبت مـی چشـانی ام
ترسم که چشم مست تو آخر کـند خـراب
این کُلبه را کـه داده بهـایـش جــوانـی ام
تـو بـیـخیال و مـن به خـیال تـو طی کـنم
بـا درد ورنج و محـنت وغـم زندگانی ام
دل می تـپـد به سیـنه قـرارم نـمی دهی
صیـاد سنـگـدل بـه کـجا مـی دوانـی ام
یک حیۀ جان همچو مـن آواره تـرنـشد
حتـا عـزرئـیــل نشناسـد ، نـشـا نـی ام
باغ و بهشت وروضۀ رضوان ازآن تـو
زاهــد مـزن طعـنه کـه مجنـون ثانی ام
طـی شـد بهارعمـرو رسـید نــاتوانی ام
یـارب بملک غیـر چه بود جاودانـی ام
کریمی استالفی
نوشته : لطیف کریمی استالفی
تاریخ ، آن گلوله باران سنگین هفتم مارچ
1990 را که ، شهنواز تنی بر پیکر زخمی شهر کابل ، بخاطر تضاد های فکری ، انتقام جویی های شخصی ، حزبی و قبیلوی ، از دوکتور نجیب الله ، براه انداخت ، هرگز فراموش نخواهد کرد . این شخص پُررو، با بیشرمی تمام ، بعوض اینکه بپای میز محاکمه کشانیده شود ، بر عکس خود را کاندید ریاست جمهوری کرده استادامه مطلب
نوشته : لطیف کریمی استالفی .
« چگونه ریخت شفق خون روشنایی را
که پای صبح به هیچ آستانه ای نرسید »
با تأسف و تأثر فراوان باید گفت : که بی مسوولیت ترین و بیرحم ترین خانواده ها ، جوانان دلبند شانرا ، که ثروت عظیم انسانی کشور ما ، و آینده سازان این سرزمین بی صاحب هستند ، بدست قاچاقبران بیمروت می سپارند ، تا آنها را به کشور های استعماری به بردگی ببرند .
چه اسفناک و درد آوراست که این نو جوانان در مسیر راه های پُر از تهلکه جانهای شیرین شانرا از دست می دهند .
سالهاست در جامعۀ ما نتنها شرایط غیر انسانی ، فقر و تنگدستی بیداد می کند ، بلکه هوسهای نا مشروع و حسادت های نا جائز نیز جایگاهی در قلب خانواده ها برای خود باز کرده است .
آنانیکه به نسبت فقر و گرسنگی ، با وجود ملیارد ها دلار کمک های جهانی در کشور شان ، که حیف ومیل یکتعداد زالو صفتان میشود ، راهی کشور های غریبه ، بخاطر پیدا کردن لقمه نانی میروند ، و بسیاری جانهای شیرین شانرا درجاده های هولناک از دست می دهند . بائیست از خونهای مرجانی رنگ ، آنها درجبین دولتمردان افغان بخط درشت نوشت : شرم تان باد ، ننگ تان باد !! .
و اما ؛ در جبین والدین بی مسوولیتی که فرزندان نازنین شانرا با فروش آخرین امکانات زندگی و پرداخت پول هنگفت ، بخاطر هوسهای نا جائز به کشور های غربی اعزام می کنند ، و چه بسا که طعمۀ ماهیان دریا میشوند ، باید از آب تیرۀ آبلۀ کف پاهای این نو نهالان ، بر جبین شان نوشت : نفرین باد به هوسهای تان !! .
ادامه مطلب
کجا برفتی کـــه ازآسمان ستــاره برفت
خـدا زیـاد دلــــــی ، پــاره پــاره بـرفت
عبیرومشک زچمن رفت عندلیب خموش
زدل هوای گلستان ، زچشم نظاره برفت
همـه بـرفـت و بجُـز یاد تو نرفت از دل
نداشت چاره دیگر که با تو چاره برفـت
شبی که بیتوسحرمی شود چه عمرعبث
که با تـوسجده وشبهای استخـاره برفـت
دگـر به کلبـۀ من شب نمی رســد پایـان
شبم عقیم شد ه سـوگوارماهپـاره برفـت
دلم گرفتـــــه خدایا ! سپیده دم برســـان
شکیب زقلب کریمی وسنگ خاره برفت
کریمی استالفی
و مــن آن نــََمـی بـمــانـم
بـخــدا جــدایـی از تــو
بــه ابــد نـمی تــوانــم
چه کنم که خورده پیـونــد
بـتـو تارو پــود و جــانـم
زفــراق گشته فــرســود
رگ و پوست و استخوانم
چـه شنیـده ای زاغــیـار
زدی مهــر غــم دهـانـم
کـو لبی کنـم شکایـت
که مقام توست زبانم
دل من چو غنچه پرخون
بــه شگوفـه شـادمـانـم
بــه کــجا رود کریمی
نـَبــوّد زتـــو نشــانــم
« صحبت از پژمردن یک برگ نیست
وای جنگل را بیابان می کنند »
نوشته : لطیف کریمی استالفی .
هر چند پر زدن در کشور ما هم مجال نیست ، اما ! تیکه داران مذهبی بخاطر بسپارند که ، خواهی نخواهی پرنده های علم وخرد آخرین قفسهای ارتجاعی ترین اندیشه های خرافاتی را خواهند شکست. و بر فراز قله های دانش امروزی پرواز و عرصه را بر خرافات مروج شده تنگ وتنگتر خواهند کرد .
هموطنان عزیز!
در سر خط اخبار و روزنامه ها ، از گوشه و کنار مملکت ما درین روز ها ، خبر های بس اسفناک ودرد آوری پیهم از زندان کردنها ، شکنجه ها و آخرین خبر صدور حکم اعدام نوجوانی شنیده میشود .
چقدر جای تأسف وتأثر است که درین عصر طلایی ، نوشتن ، خواندن وگفتن هم در سر زمین ما حُکم مرگ را دارد .
گرچه ورود علم عرصه را روز تا روز بر خرافات تنگ ساخته ، مگر؛ علی رغم اینکه قرن بیست ویکم ، قرن دموکراسی ، حقوق بشر و در خشش علم و تکنولوژی در جوامع بشری است ، با درد ودریغ و تأسف فراوان هنوز هم به کوشش تازیانه بدستان مذهبی پاره ای از خرافات وسنت های رایج شده در جامعهء قبیلوی افغانها سایه افگنده و جلو رشد تمدن ودگر اندیشیدن وحتا جُرئت پژوهشگران را که باید بیشتر بنویسند بیشتر باندیشند و بیشتر تحقیقات موشگافانه در تمام عرصه های علمی داشته باشند ، نیز سلب کرده اند .
سیاسیون مذهبی همیشه کوشیده اند تا با اعمال فشار و تهدید بمرگ ، ترس را مُستولی ، مقاومت ها را شکسته ، حاکمیت الیگارشی را بر جامعه استحکام و سر انجام اطاعت گوسفند گونه را بر انسانها تحمیل نمایند ، اما بیخبرند ، بقول بلولر : هر تمنا وگرایشی به محض سر کوب شدن به ضد خود تبدیل میگردد .
آیا میشود با سرکوب کردن واعدام نمودن ، جلو علم ، عقیده و تعقل آدمی را گرفت ؟.
ادامه مطلب
* اگر پیاده شدن سیستم دموکراتیک فدرالی باثر پافشاریهای قبیله سالاران در کشور تحقق نپذیرد ، پس تکلیف مردمی که سالها به زنجیر اسارت سنت های قبیلوی بند هستند چه خواهد شد ، یا برای همیشه از آرمانهای انسانی شان چشم پوشی کنند یا به ذلت ابدی تن دهند .
* بیائید با عقل سلیم و تفکر عمیق ، تمام قدرت خود را برای مقابله با آنچه که امروز ما را از هم می پاشد آماده کنیم ، قلمهای خود را از تهمت ، تحریک احساسات ، تحریف و ناسزا ببندیم و آنرا شمشیر گونه در راه تأمین امنیت وعدالت اجتماعی و بر ضد اندیشه های کهنه بکار گیریم .
ادامه مطلب
کریمی استالفی
د اکتر صاحب روستار ترکی این را خوب می دانند که ، حرکت طالبان جهشی به قهقرأ ست ، نه
. مقاومت ملی ، مقاومت جهل است در مقابل علم و اینرا هم خوب می دانیم ! ، آنچه نوشته اند ، موافق به اسلوب علمی اندیشه وعقل سازگار نیست ، عاطفهء قومی وتباری مجبور شان ساخته . یکی از علل واکنش های جدی روشنفکران علیه تاریک اندیشان طالبی اینست که ، آنها حاکمیت ارزشهای عقلی و استدلال های منطقی را در معرض تهدید قرار داده اند ، آنانیکه از زیبایی علم چیزی نمی فهمند و زیبایی خدا و انسان را نمی دانند ، چگونه به آنها باور داشت
ادامه مطلب
کریمی استالفی .
شام تلخ
در کوچـه ، کوچـه بوی گلی از چمنی بود
در دره ، دره خــیل خـِتـا و خـُتـنی بـود
در قـریـه ، قـریـه بـود سـپیـدار هـا قیــام
در خـانـه ، خـانـه غلـغله ی انجمـنی بـود
صُلح و صفا به مسجد و بُتخانه جلوه داشت
بـُت را نبـود مـلال تـبر ، بُـت شـکنی بــود
پــیـغـام دادنــد ، کـه سپـاه خــدا رســیــد
دردا نـبـود سپــاه خـدا ، اهـریـمـنی بــود
یـک شـام تـلـخ قـامـت بــودا شکستــنــد
تا صـبحـدم ز فتـح چـمن هـم سـخـنی بـود
دیــدیم چــه ارمـغـان ز فتــح چـمـن صـبـا
تـابـوت مـرغ بـدوش گـلی یـاسمـنی بــود
دیـشب بـه نـاله مرغ مهاجرهمی ســرود
واحـســرتا ! آخ ، چه زیبا وطــنی بــو د
آخــونــد کـور فـاتـح گـور از تـن لطیـف
آخــر ربـود ، آنـچــه میـان کـفـنی بــود




















